تو میگویی باران را دوست دارم اما وقتی باران می آید چترت را باز میکنی

تو میگویی باد را دوست دارم اما وقتی باد می آید پنجره ها را میبندی

تو میگویی آفتاب را دوست دارم اما وقتی میتابد پرده ها را میکشی

تازه فهمیدم که چرا میترسم وقتی که میگویی

دوستت دارم

شعر در ادامه مطالب

من  از  شوق  نگاه  تو  امید   مبهمی  دارم

نگاهت را نگیر از من كه با آن عالمی دارم

برای بودن با تو فقط یك لحظه می خواهم

ببین از این  همه  من  آرزوهای  كمی  دارم

بپوشان زخم چشمم را كه جز تو نشنوم هرگز

نگیر از من نیازم را كه با تو  مرهمی دارم

مرا غیر از تو عشق دیگری در سینه و سر نیست

بمان تا خوش شوم از اینكه من هم همدمی دارم

نگو  از  عاشقی سیرم كه بی تو زود میمیرم

بیا  با  من بمان ، من بی تو حال  پر  غمی دارم 

شعر از:مصطفی كریمی    

نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مرداد 1389    | توسط: Mostafa Nano    |    نظرات()